شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

باز هم پاییز، باز هم آبان، باز هم باران باز بوی عجیب کاه گل از پشت بام همسایه قدیمی این روزها، شب است و پاییز پر از باد این شبها دراز است و حوصاه ام کمی، کم این شبها، هرشبم یلداست و تا صبح بیدارم این شبها، کیست که نداند چشم به راه سحرم باز […]

فرسنگ ها دورتر از خاک تازه مادربزرگم به بهانه دوری از چهل روز غم ، اینجایم جایی که حس عبادت، سرشار از باران است جایی که امامی غریب، آرام و به هوش خواب است. سلام ما را از صحن آزادی باشد چه انقلاب جواب میگوید حاجت مارا چه مسلمان باشیم چه کافر استجابت میکند. شبهای […]

آخرین شب از سال، بی هیچ بهانه ای روی مبل تنهایی نشسته ام دفتر سپیدم، با اشتیاق جوهر افکارم را دربر می گیرد فردا عید است، شاید تنها چیزی که برایمان باقی مانده اینجا هوا سرد است و از همه جا بر سرمان می بارد اینجا شاخه ها خشک است و بدون هیچ لمسی می […]

تا حالا چند بار شده که بخوای با سر بری تو شیشه ؟ تا حالا چند بار شده که بنشینی و عقربة ثانیه شمار ساعت رو دنبال کنی ؟ تا حالا چند بار شده که از بی خوابی پاشی و  با  در و دیوار حرف بزنی ؟ تا حالا چند بار شده که دودو تا […]

صدای شر شر باران در یک صبح پاییزی، یهترین آوایی است که تو را به بیداری فرا می خواند. به یکباره خود را با پای برهنه در ایوان می یابم. بوی نم باران و درخت عناب در باغچه کوچک کنار حیاط که دیگر هیچ برگی برایش نمانده و عریان شده تا جسم پر از تیغش […]

می خواهم آینه را بشکنم چون می گوید دارم پیر می شوم … از بس پُر روست میگوید از قیافه ات دارم سیر میشوم … صدای نعره زمین به گوش می رسد: دارد دیر می شود …

اندکی صبر سحر نزدیک است

بدون نظر

باز هم پاییز، باز هم آبان، باز هم باران باز بوی عجیب کاه گل از پشت بام همسایه قدیمی این روزها، شب است و پاییز پر از باد این شبها دراز است و حوصاه ام کمی، کم این شبها، هرشبم یلداست و تا صبح بیدارم این شبها، کیست که نداند چشم به راه سحرم باز […]




چهل روز گذشت …

بدون نظر

فرسنگ ها دورتر از خاک تازه مادربزرگم به بهانه دوری از چهل روز غم ، اینجایم جایی که حس عبادت، سرشار از باران است جایی که امامی غریب، آرام و به هوش خواب است. سلام ما را از صحن آزادی باشد چه انقلاب جواب میگوید حاجت مارا چه مسلمان باشیم چه کافر استجابت میکند. شبهای […]




خواهران شیطان

بدون نظر

امروز کسی را دیدم که نفس هایش می لرزید و دهانش خشک شده بود ولی اصلاً به روی خود نمی آورد شاید یاد روزهای گذشته کرده بود ولی ناکس کم نمی آورد . این طرف تر ، یکی را می بینم که از دور می آید و چه فتنه ها که با خود نمی آورد […]




فردا عید است !

بدون نظر

آخرین شب از سال، بی هیچ بهانه ای روی مبل تنهایی نشسته ام دفتر سپیدم، با اشتیاق جوهر افکارم را دربر می گیرد فردا عید است، شاید تنها چیزی که برایمان باقی مانده اینجا هوا سرد است و از همه جا بر سرمان می بارد اینجا شاخه ها خشک است و بدون هیچ لمسی می […]




تا حالا چند بار شده …!؟

بدون نظر

تا حالا چند بار شده که بخوای با سر بری تو شیشه ؟ تا حالا چند بار شده که بنشینی و عقربة ثانیه شمار ساعت رو دنبال کنی ؟ تا حالا چند بار شده که از بی خوابی پاشی و  با  در و دیوار حرف بزنی ؟ تا حالا چند بار شده که دودو تا […]




وقتی درخت عناب عاشق می شود

۱ نظر

صدای شر شر باران در یک صبح پاییزی، یهترین آوایی است که تو را به بیداری فرا می خواند. به یکباره خود را با پای برهنه در ایوان می یابم. بوی نم باران و درخت عناب در باغچه کوچک کنار حیاط که دیگر هیچ برگی برایش نمانده و عریان شده تا جسم پر از تیغش […]




من هنوز مهندس نیستم!

۱ نظر

یادم هست در دانشگاه سرکلاس معماری کامپیوتر، استاد پرسید تفاوت یک مهندس و یک کاربر معمولی چیست و چه

چیزی مهندس را مهندس می کند؟… کسی نتوانست روشن و واضح پاسخی بدهد…
استاد توضیح داد اون هم مفصل!




گمان می کنم

۱ نظر

گمان نمی کردم هنگامی که سکوت بین صحبت کردن های ما ردوبدل شود اینقدر پرمحتوا و شیرین باشد!… گمان نمی کردم وقتی کوتاه برای

چند لحظه نگاهمان گره می خورد اینقدر هیاهو و حرف های نگفته منتقل شود!




غریبانه ها… در حرم

۵ نظر

کفشداری 13 ساعت 2 نیمه شب 8 شوال – سالروز تخریب مزار ائمه بقیع توسط وهابیون – وقتی شماره 333 را به خادم مسن کفشداری دادم حواسم به مادر و دختری رفت که روی آجرهای بسته بندی شده ی ایرانی! کنارحرم عباس ع خوابیده

بودند، لحظاتی که گذشت…




غریبانه ها… مکاشفه ای در کشور خارج

۱ نظر

دوربین، کلاه نقابدار، بطری آب، موبایل، شانه، کیسه کفش، سجاده، بسته قرص کلسیم، نقشه و

کاغذ و خودکار را داخل کیف کوچک قهوه ای گذاشتم و تنها و پیاده به سمت حرم حرکت کردم… بیرون هتل دست چپ 50 متر که گذشت کلاه نقابدار وظیفه اش راشروع کرد‎!‎




غریبانه ها – شروع دیدار

۲ نظر

جاده های زخمی از جنگ قدرتها و عقب ماندگی، نخلستان های طولانی، خانه های 50 متری و محقر بلوک سیمانی، ایست های بازرسی به فاصله 20 تا 30 کیلومتری،

نفربرهای کاملا مسلح، هوای غبارآلود و … همه مانع جمع کردن افکارم می شد…




چقدر پُر رویی تو؟

۵ نظر

می خواهم آینه را بشکنم چون می گوید دارم پیر می شوم … از بس پُر روست میگوید از قیافه ات دارم سیر میشوم … صدای نعره زمین به گوش می رسد: دارد دیر می شود …




می آیم…!

۲ نظر

دلت که دلتنگ کسی می شود چند راه داری… یا بروی و ببینیش یا اینکه نروی و به دل تنگت گوشزد کنی غلط کرده دلتنگ شده و یا اینکه کلا دلتنگش نشوی!… گاهی پیش می آید که می خواهی بروی و ببینیش اما باز چند امکان

وجود دارد…




آن دور…

۳ نظر

هرلحظه که می گذشت می دیدم که آن دور، دورتر می شد و آدم ها کوچک

و کوچکتر و تو! همچنان بدون توجه به من، نگاهت را به آنجا دوخته بودی… برای یک لحظه وقتی قطره ای اشک از گوشه ی نگاهت تصویر آن دور را محو کرد فهمیدم که…




زیر بارون…

بدون نظر

باران نم نم می بارید…

وقتی به جمله ی “شاید هم الان 40 ام گرفته ای برای این جدایی..” رسید بغض

خفه شده در گلویم خواست بترکد اما صد حیف که نگاهم به چهره اش میخکوب بود و منی که عادت کرده ام تا با نگاه به او احساس آرامش کنم، حیفم آمد سنت شکنی کنم!… پس همچنان خط نگاهم را صاف نگه داشتم با لبخندی تلخ!…